کمتر از 24 ساعت تا دیدن ترانه زندگیم
سلام دخترم
نمیدونم چی باید بگم هرچی بگم نمیتونم حسمو برات بگم، ایشالان خودت روزی که ازدواج کردی و نی نی اومد تو دلت میفهمی که من چه حالی داشتم و دارم
فردا صبح میخوان تورو از دلم در بیارن هم خوشحالم هم خیلی ناراحت
ناراحت از اینکه دیگه این شیطونی هایی که تو دلم میکنی رو حس نمیکنم دیگه وقتی باهات حرف میزنم چیزی تو دلم تکون نمیخوره یا اون سکسکه های قشنگت رو دیگه نمیفهمم یاااااااااااا اینکه از صدای زنگ آلارم صبح بیدار نمیشی منم بیدارکنی
ولی خوشحالم از اینکه میتونم صورت ماهت رو ببینم و از همه مهمتر اینکه بهت شیر بدم
وای این بزرگترین آرزوی منه که بتونم از سینه خودم بهت شیر بدم امیدوارم دختر خوبی باشی و سینه خودمو بگیری و شیر خشکی نشی
امروز از ساعت ٤ صبح بیدار بودم حتی چشمام بسته نمیشد همش به تو فکر میکردم
بابایی که رفت سرکار من دیگه بلند شدم ولی خوابم گرفت و تا ساعت ١٠ خوابیدم
الان هم اومدم سیستم رو روشن کردم تا برای شما گل دخترم از آخرین روز بارداریم بنویسم
راستشو میخوای بگم؟؟ اصلا استرس ندارم ، نگران نیستم، یه جورایی انگار خنثی هستم
امشب قراره مامان شهین و مامان شهناز بیان پیشمون تا فردا صبح زود با هم بریم بیمارستان
دیشب آخرین شبی بود که من و بابا شاهین با هم تنها بودیم و از فردا شب جمعمون سه نفره میشه با وجود شما عزیییییییییییییییییییییییزم
دخترکم من دیگه برم یه کم به کارام برسم ایشالان سری بعد عکسای قشنگت رو میارم میزارم


کمتر از 24 ساعت تا دیدن ترانه زندگیم
